CloseMaximizeMinimize تبلیغات سیستم
وبلاگ ما
جستجو | جستجو در مطالب وبلاگ ما

براي جستجو کافيست کل يا قسمتي از عبارت مورد نظر خود را وارد نماييد و بروي دکمه جستجو کليک کنيد

FloatingBlog Change Font
 
     
گزيده اي از : وبلاگ ما
محرم - باز این چه نوحه و چه عذا و چه ماتم است | عمومي

پرسیدم از هلال ماه، که چرا قامتت خم است؟

آهی کشید و گفت: ماه محرم است.

گفتم که چیست محرم؟

به ناله گفت: ماه عزای اشرف اولاد آدم است.


ضمن تسلیت به مناسبت ایام محرم یه لینک براتون میذارم که ازش میتونین کتاب سخنان امام حسین(ع) از مدینه تا کربلا رو ازش دانلود کنین. التماس دعا

کتاب سخنان امام حسین(ع) از مدینه تا کربلا

آدرس لینک دانلود:

https://ckbw7q.blu.livefilestore.com/y1pCdPcIx5eEtKpGQRg_htjLlKfg__Q2gLL7sJLhSmthfdC1yUBF9jFXpnPrUhhjv7E69YMu1hq24YqwZ6YyzFstg/IMAM-HOSSEIN-EBOOK.TARIKHEMA.IR_.zip?download&psid=1

نقل از سایت: http://www.ebook.tarikhema.ir

آدرس مستقیم از سایت مرجع:

http://www.ebook.tarikhema.ir/1389/04/24/%d8%af%d8%a7%d9%86%d9%84%d9%88%d8%af-%d8%b1%d8%a7%db%8c%da%af%d8%a7%d9%86-%da%a9%d8%aa%d8%a7%d8%a8-%d8%b3%d8%ae%d9%86%d8%a7%d9%86-%d8%a7%d9%85%d8%a7%d9%85-%d8%ad%d8%b3%db%8c%d9%86-%d8%b9-%d8%a7/



مطالب مرتبط :
باز هم خودم
عشق است و آتش و خون!
انسان زاييده‌ي شرايط نيست بلكه خالق شرايط است. "بنيامين ايزراييل"
این روزها بر قائم پناه چگونه می گذرد - 3
امان از دست این بلاگفا!

برچسبها : محرم - باز - این - نوحه - عذا - ماتم - است
نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در آدینه 04 آذر 1390 ساعت 22:05
سالگرد امام (ره) و داستان‌هاي جاده عباس آباد.كلاردشت | عمومي

وقتي بيست و دو سال پيش خبر رحلت امام (ره) رو از تلويزيون مي‌ديدم بي اختيار اشك از چشمام جاري شده بود و بابام همون روز رفت تهران. دلم پر قصه بود و انگار عزيزي رو از دست داده بودم.
سال‌هاي بعد بيشتر تعطيلي بين امتحانا برام مهم شده بود و دودلي اينكه حسم نسبت به امام درسته يا نه بعضي وقت‌ها ذهنم رو مشغول مي‌كرد. وقتي كه بود به عملكرداش فكر نمي‌كردم و بعدش با اون چيزايي كه اوضاع سياسي و اجتماعي اون موفع دور و برمون رو رقم مي‌زد باعث شده بود به درستي و غلط بودن گذشته بيشتر حساس بشم، البته مثل خيلي از مردم.
امروز اما نگاهم به گذشته چور ديگه‌اي شده. فكر مي‌كنم هر اتفاقي افتاده زاييده زماني بوده كه آدماش توش بودن و من آدمي نيستم كه بخوام در مورد درستي يا نادرستي عملكرد آدما قضاوت كنم. اما خيلي مايلم بيشتر بدونم از اون زمان و وقتي بيشتر مي‌فهمم بيشتر براي آدماي اون موقع احترام قايل مي‌شم.
به هر حال آدماي بزرگ، كارهاي بزرگي مي‌كنن.


اين مدت چندين ايميال مختلف برام اومد كه همشون به يك موضوع اشاره داشتن؛ فاجعه عباس‌آباد-كلاردشت! تو همشون از مردم مي‌خواستن كه اين موضوع را به همه اطلاع رساني كنن. اتفاقي تو اين تعطيلات رفتيم تو اون جاده و جالب اينكه فاجعه رو هم از نزديك ملاقات كردم!
جايي پر از آشغال كه شهرداري اونجا رو براي تخليه زباله استفاده مي‌كرد و ظاهراً آشغالا رو اونجا مي‌سوزونن!
اما من چيز ديگه‌اي هم اونجا ديدم. گوشه كنار اينجور جاها كه محل گردش مردمه اغلب پر از آشغالاي باقيمانده از اونا. باعث تاسفه اما يه واقعيته كه هر كدوم از ما فقط عملكرد ديگران رو زير سوال مي‌بريم و به رفتار خودمون بي توجهيم. وقتي از طبيعت استفاده مي‌كنيم فقط به حال خودمون فكر مي‌كنيم. اينجوري به طبيعت گند مي‌زنيم.
البته عملكرد شهرداري‌ها و دولت تو اين مورد قابل دفاع نيست اما بايد از خودمون شروع كنيم. شما اينجوري فكر نمي‌كنيد؟



مطالب مرتبط :
صلح امام حسين (ع)

برچسبها : سالگرد - امام - داستان‌های - جاده - عباس - آباد - کلاردشت
نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در آدینه 20 خرداد 1390 ساعت 12:38
ماجرای ملا و شراب فروش! | عمومي

سرمایه داری در نزدیکی مسجد قلعه فتح الله کابل رستورانی ساخت که در آن موسیقی و رقص بود و برای مشتریان مشروب هم سرو می‌شد.

ملای مسجد هر روز در پایان موعظه دعا می کرد تا خدا صاحب رستوران را به قهر و غضب خود گرفتار کند و بلای آسمانی بر این رستوران نازل!

یک ماه از فعالیت رستوران نگذشته بود که رعد و برق و توفان شدید شد و رستوران به خاکستر تبدیل گردید.
ملا روز بعد با غرور و افتخار نخست حمد خدا را بجا آورد و بعد خراب شدن آن خانه فساد را به مردم تبریک گفت و اضافه کرد: اگر مومن از ته دل از خداوند چیزی بخواهد، از درگاه خدا ناامید نمی‌شود.

اما خوشحالی مومنان و ملای مسجد دیری نپایید.

صاحب رستوران به محکمه شکایت برد و از ملای مسجد خسارت خواست!

ملا و مومنان چنین ادعایی را نپذیرفتند!

قاضی دو طرف را به محکمه خواست و بعد از این که سخنان دو جانب دعوا را شنید، گلویی صاف کرد و گفت : نمی دانم چه بگویم سخن هر دو را شنیدم :؟!

یک سو ملا و مومنانی هستند که به تاثیر دعا و ثنا ایمان ندارند!

وسوی دیگر مرد شراب فروشی که به تاثیر دعا ایمان دارد...!

 

 

پائولو کوئیلو



برچسبها : ماجرای - ملا - شراب - فروش
نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در آدینه 06 خرداد 1390 ساعت 08:42
بچه قورباغه و کرم - ایمیلی از دوست عزیزم مهندس حسین پورمهر | عمومي

آنجا که درخت بید به آب می رسد، یک بچه قورباغه و یک کرم همدیگر را دیدند
آن ها توی چشم های ریز هم نگاه کردند...
...و عاشق هم شدند.
کرم، رنگین کمان زیبای بچه قورباغه شد،
و بچه قورباغه، مروارید سیاه و درخشان کرم..
بچه قورباغه گفت: «من عاشق سرتا پای تو هستم»
کرم گفت:« من هم عاشق سرتا پای تو هستم.قول بده که هیچ وقت تغییر نمی کنی..»
بچه قورباغه گفت :«قول می دهم.»
ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل هوا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آنها همدیگر را دیدند، بچه قورباغه دو تا پا درآورده بود.
کرم گفت:«تو زیر قولت زدی»
بچه قورباغه التماس کرد:« من را ببخش دست خودم نبود...من این پا ها را نمی خواهم...
...من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را می خواهم.
قول بده که دیگر تغییر نمیکنی.»
بچه قورباغه گفت قول می دهم.
ولی مثل عوض شدن فصل ها،
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
بچه قورباغه هم تغییر کرده بود. دو تا دست درآورده بود.
کرم گریه کرد :«این دفعه ی دوم است که زیر قولت زدی.»
بچه قورباغه التماس کرد:«من را ببخش. دست خودم نبود. من این دست ها را نمی خواهم...
من فقط رنگین کمان زیبای خودم را می خواهم.»
کرم گفت:« و من هم مروارید سیاه و درخشان خودم را...
این دفعه ی آخر است که می بخشمت.»
  ولی بچه قورباغه نتوانست سر قولش بماند. او تغییر کرد.
درست مثل دنیا که تغییر می کند.
دفعه ی بعد که آن ها همدیگر را دیدند،
او دم نداشت.
  کرم گفت:«تو سه بار زیر قولت زدی و حالا هم دیگر دل من را شکستی.»
 بچه قورباغه گفت:« ولی تو رنگین کمان زیبای من هستی.»
  «آره، ولی تو دیگر مروارید سیاه ودرخشان من نیستی. خداحافظ.»
 کرم از شاخه ی بید بالا رفت و آنقدر به حال خودش گریه کرد تا خوابش برد.
  یک شب گرم و مهتابی،
کرم از خواب بیدار شد..
آسمان عوض شده بود،
درخت ها عوض شده بودند
همه چیز عوض شده بود...
اما علاقه ی او به بچه قورباغه تغییر نکرده بود.با این که بچه قورباغه زیر قولش زده بود، اما او تصمیم گرفت ببخشدش.
 بال هایش را خشک کرد.
بال بال زد و پایین رفت تا بچه قورباغه را پیدا کند.
آنجا که درخت بید به آب می رسد،
یک قورباغه روی یک برگ گل سوسن نشسته بود.
 پروانه گفت:«بخشید شما مرواریدٍ...»
  ولی قبل ازینکه بتواند بگوید :«...سیاه و درخشانم را ندیدید؟»
قورباغه جهید بالا و او را بلعید ،
و درسته قورتش داد.
     و حالا قورباغه آنجا منتظر است...
...با شیفتگی به رنگین کمان زیبایش فکر می کند....
...نمی داند که کجا رفته.
 
 جی آنه ویلیس

 


 

تا حالا این حس رو تجربه کردین؟



مطالب مرتبط :
خشم شوهر - با تشکر از دوست قدیمی، خانم سیده فاطمه هاشمی
صلح امام حسين (ع)

برچسبها : بچه - قورباغه - کرم - ایمیلی - دوست - عزیزم - مهندس - حسین - پورمهر
نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در یکشنبه 14 آذر 1389 ساعت 23:00
خشم شوهر - با تشکر از دوست قدیمی، خانم سیده فاطمه هاشمی | عمومي

زن نمی دانست که چه بکند؛ خلق و خوی شوهرش از این رو به آن رو شده بود قبل از این می گفت و می خندید، داخل خانه با بچه ها خوش و بش می‌کرد، اما چه اتفاقی افتاده بود که چند ماهی با کوچکترین مساله‌اي عصبانی می‌شود و سر دیگران داد و فریاد می‌کند؟
آن مرد مهربان و بذله‌گو الآن به آدمی ترسناک و عصبی مزاج تبدیل شده است. زن هر چه که به ذهنش می‌رسید و هر راهی را که می‌دانست رفت اما دریغ از اینکه چیزی عوض شود.
روزی به ذهنش رسید به نزد راهبی که در کوهستان زندگی می‌کند برود تا معجونی بگیرد و به خورد شوهرش دهد، شاید چاره‌ای شود! از این رو بود که زن راه سخت و دشوار کوهستان را پیش گرفت و بعد از ساعت‌ها عبور از مسیرهای سخت، خود را به کلبه‌ی راهب رساند، قصه‌ی خودش را به او گفت و در انتظار نشست که ببیند چه معجونی را برایش می سازد.
راهب نگاهی به زن کرد و گفت: چاره‌ی کار تو در یک تار مو از سبیل ببر کوهستان است.
ببر کوهستان؟ آن حیوان وحشی؟
راهب در پاسخ گفت: بله هر وقت تار مویی از سبیل ببر کوهستان را آوردی چیزی برایت می‌سازم که شوهرت را درمان کند و زن در حالتی از امید و یاس به خانه برگشت.
نیمه شب از خواب برخاست. غذایی را که آماده کرده بود، برداشت و روانه‌ی کوهستان شد. آن شب خود را به نزدیکی غاری رساند که ببر در آن زندگی می‌کرد. از شدت ترس بدنش می‌لرزید، اما مقاومت کرد. آن شب ببر بیرون نیامد. چندین شب دیگر این عمل را تکرار کرد. هر شب چند گام به غار نزدیکتر می‌شد، تا آنکه یک شب ببر وحشی کوهستان غرش کنان از غار بیرون آمد، اما فقط ایستاد و به اطراف نگاهی کرد. باز هم زن شب‌های متوالی رفت و رفت. هر شبی که می‌گذشت آن ببر و زن چند گام به هم نزدیکتر می شدند.
این مساله چهار ماه طول کشید تا اینکه در یکی از آن شب‌ها، ببر که دیگر خیلی نزدیک شده بود و بوی غذا به مشامش می‌خورد، آرام آرام نزدیکتر شد و شروع به غذا خوردن کرد. زن خیلی خوشحال شد. چندین ماه دیگر اینگونه گذشت.
طوری شده بود که ببر بر سر راه می‌ایستاد و منتظر آن زن می‌ماند. زن نیز هر گاه به ببر می‌رسید در حالی که سر او را نوازش می‌کرد به ملایمت به او غذا می‌داد، هیچ سرزنش و ملامتی در کار نبود. هیچ عیب جویی، ترس و وحشتی در میان نبود و هر شب آن زن با طی راه سخت و دشوار کوهستان برای ببر غذا می‌برد و در حالی که سر او را در دامن خود می‌گذاشت، دست نوازش بر مویش می‌کشید. چند ماه دیگر نیز اینگونه گذشت تا آنکه شبی زن به ملایمت تار مویی از سبیل ببر کند و روانه‌ی خانه‌اش شد.
صبح که شد، شادمان به کوهستان نزد آن راهب رفت. تار موی سبیل ببر را مقابل او گذاشت و در انتظار نشست.
فکر می کنید آن راهب چه کرد؟ نگاهی به اطرافش کرد و آن تار مو را به داخل آتشی انداخت که در کنارش شعله ور بود.
زن، هاج و واج نگاهی کرد در حالی که چشمانش داشت از حدقه بیرون می‌زد، ماند که چه بگوید. راهب با خونسردی رو به زن کرد و گفت: ”مرد تو از آن ببر کوهستان، بدتر نیست، تويی که توانستی با صبر و حوصله، عشق و محبت خودت را نثار حیوان کوهستان کنی و آن ببر را رام خودت سازی. در وجود تو نیرویی است که گواهی می‌دهد توان مهار خشم شوهرت را نیز داری.

پس محبت و عشق را به او ببخش و با حوصله و مدارا خشم و عصبانیت را از او دور ساز.



مطالب مرتبط :
خشم شوهر - از یک آشنای قدیمی، خانم فاطمه هاشمی
نوشته شده توسط سيد رضا موسوي در 27 آذر 1388 ساعت 10:11
نوشته هاي پيشين
:: توجه :: براي مشاهده هر پوشه يا مطلب کافيست بروي عنوان آن کليک نمائيد تا باز يا بسته شود
صفحات: [1]  [2]  [3]  [4]  [5]  [6]  [7]  [8]  [9]  [10]  [11]  [12]  [13]  [14]  [15]  [16]  [17]  [18]  [19]  [20]  [21]  [22]  [23]  
صفحه بعدي - صفحه شانسي - صفحه قبلي
ليست برچسبهاي وبلاگ
رقصنده - صلح - خودم - شام - پورمهر - پنهان - شروع - زندگی - سریال - جمهور - قائم - هفت - کند - باز - دلش - است - فرمانفرما - باجناق - هستش - تهدید - بلکه - تلاش - تماس - گذشته - لبخند - سعید - شبیه - علیرضا - ماند - قورباغه - انسان - گرفت - خود - چرا - نرم - پیاده - جاده - مخلص - آباد - همه - فاضل - گلوله - دریاد - شده - عقاید - جنگ - سالگرد - ایزراییل - ضیا - اما - خانم - سیده - خالق - افشا - فروردین - مگه - گذرد - رختخوابی - وبلاگ - عشق - فاطمه - شما - جهت - شراب - بهرام - است، - نزدیکترین - آخری - زیدان - دست - آسمان - لحظه - بهانه - برانگیز - اهداف - جابجا - توجه - دیانا - قابل - مون - بنیامین - شوهر - فقط - کلاردشت - رضا - داستان‌های - سوم - دوم - پنبه - گرگها - بسوزه - حزب - خیابان - این - مفسدان - اضافه - گذشت - رها - ملا - مات - شرایط - گهگاهی - کنی؟ - عید - خنده - مرغ - چند - کردم - ماتم - رییس - داستان - پیدا - پست - بچه - زاییده‌ی - عباس - افشاگری - افشای - وقت - زدن - آشنای - تبریک - رود - کنم - سید - برزیل - جریان - ناچیز - اخلاقی - لندن - نیست - جهان - خاطرات - هزارمین - تشکر - quot - شد؟ - خونه - سال - قصه - کننده - توضیح - قبلی؟ - رفت - شیشه - آتش - بازداشت - چگونه - شعری - آقا - جام - آخر - اقتصادی - بچسبید - اون - مادر - دوباره - خیال - سالی - گفت - خوب - شدیم - بزدلان - امان - روز - نکته - خسته - گریزم؟ - حسین - خائن - اشراق - کمه؟ - بزرگه - وضعیه - هاشمی - فروش - گویای - مهندس - روزه - امام - عزیزم - نوحه - ماجرای - هستم - شاه - خودش؟ - حکایتی - درباره - خون - ایمیلی - پناه - بازی - برای - مرحوم - عجب - بلاگفا - داران؟ - یادآوری - عذا - کجا - سفره - کجایند - قدیمی - سبک - شهر - نیمه - وگرنه - اسراییل - چیز - سین - مانده - غیر - روزها - خشم - خواندنی - پشت - دوست - خام - قالب - کوتاه - مورد - لوس - افشایی - نئوکانتی - شنود - شوی - آیفون - اول - موسوی - خانه - برفی - سوال - کمک - بازدید - محرم - پایانی - تحسین - جهانی - هنوز - ؟در - ازدست - خوردن - بازتاب - بزرگ - قسمت - یکی - کرم - ترس - بیت - تصفیری